|
◊₪₪◊دلم رفت و تنم فرسود و عشقم همچنان باقی ست◊₪₪◊
|
نبودنت شوم
وقتی باران می بارد...
گوشم از تمام حرف و حديث های مردم
پر نه . . .
خالیِ خاليست.
مردمِ من تويی
و تو
حرف و حديث نداری . . .
دست هایم بوی تو را می دهند،
بوی تو را...
لب هایت را
چشم هایت
موهایت...
جنایت کارترین عاشقِ روی زمینم
و کسی جز تو اسیرم نمی کند.
عطر تو در هوا جاری
اینبار میآیی یا رفته ای؟
ایستاده ام . . .
تا
شاید
صدایی از بین این لحظات مه گرفته
بیداد کند
و بگوید . . . که:
باورم کن . . . هستم
باور من این است
دستانت
روزی
مرا به به گرمای دوست داشتنت میرساند
به آسمان
به بالاتر از همه ی لحظه های سرد مه آلود . . .
خود از آن عاری ست،
زیرا تنها حقیقت است که
رهایی میبخشد..
مارگوت بیکل- ترجمه: شاملو
تو را با نگاه من اشنا کرد!!!
با تو هنوز هم زیر بارانم..... چتربرای چه؟
خیال که خیس نمی شود.....
ناچار یعنی دل شکستگی،جبر..و متاسفانه ما گاهی دوچاریم به ناچاری.....
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: " من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید."
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.»
خدا گفت: "اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی"
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
آدمکی نشسته بود و میخندید
پرده ی ِ سیاه بر چشمش
عریان ،حجاب بر عقلش
به ناگاه ابدیت را باور کرد
ایستاد و شیشه اکسیر را خرد کرد
لعنت ِ خداها کرد و عشق را در گور
کین از پدر در دل
مهر ِ مادر در جیب ِ سوراخ
عظم ِ آلوده بودن و آلوده ماندن کرد !!!
عقیده ی ِ شیطان در فکر
دوستی را پامال
به تکرار ِ فریب تازه
با نام ِ خدا و پیغمبر
و ریش ِ بلند و سر ِ کچل !!!
چون درخت ِ آدم خوار
به گرداگرد ِ موطن پیچید
و ریشه تا اعماق ِ زمین کرد !!!
اصلیت ِ خویش فراموش
عرب ِ بت زده را جد ِ ما کرد
رستم را دیو ِ سیاه
دیو را ناجی نوع ِ بشر کرد
مردم را در گیر و دار تفسیر ِ صفر
خوبی فرشته را با رذلی ِ خویش مثال
دست ِخویش تبرک ِ خانه ی ِ خدا کرد !!!
به واقع در دهن ِ مردم زد
هنر و عشق را ممنوع کرد
غم را در همه جا بنیان کرد !!!
در اینجا می و ساز، حرام
آوای ِ خوش حرام
دین و خدا حرام
عشق و تفریح حرام
مرگ و زجر و سینه زنی و رنج خویش نشان از خدا
آن کهنه پیر ِ شب زده همه اینها را کرد ...
الاغ را بر منبر
فتوای ِ بذار تو دهن ِ بچه دیگه !!!
زندگی را رایگان !!! و بی ارزش
در سرعت ِ برق خویش را شاعر ملی
قدرت را در جیب ِ شغال ها
حکومت ِ ایدئولوژیک برپا کرد !!!
در چینین قرنی که بر ما فریب حاکم است
در چنین جایی که غم ،تفریح است
در چینین آبادی ای که ویرانی، معنای ِزیبایی است
در فریب ِ دیگر غرق شدن، غریب است
در چنین روزگاری که شقایق خود کشی می کند
معنای وحدت ، تنها مردن و یگانه ماندن است !
من راهی ِ بیابان ِ عدم
آتش فشان ِ زجر در من روشن است
سکوت می کنم ، شاید که تو فریادم را بفهمی !!!
تقدیم به آنان که واژه دارند و بودنشان معنا !!!
من ندارم سر یاس با امیدی که مرا حوصله داد
تنها نشسته ام و هواسم نیست که دنیا با من است
هیچ حرفی واسه گفتن ندارم این روزها که میگذرد.....
میان تاریکی
تو را صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
تو را صدا کردم
تو را صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیاله ی شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چون دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چون دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آن جا
میان سینه ی من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی تو را می خواست
دو دست سرد او را
دوباره پس می زد
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی تو را می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه ی باد ؟
کجاست خانه ی باد ؟
پاییز را دوست دارم...بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن...
و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...


انتظار واژه ي غريبي است
واژه اي که روزها يا شايدم ماه هاست
با آن خو گرفته ام
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعي ديگر است
بر انتظار فرداهاي من....

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطر
آخرین حرف دنبل سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه نیست تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی که دیگر نباشم........
به یاد احمد شاملو شاعر آزادی
کتاب هایی که بعضی ها تا حالا باز هم نشدن ، کتاب هایی که خونده شدند و تموم ، و تک و توکی که از شدت ورق خوردن شیرازه براشون نمونده.. ..
آدم ها رو ورق میزنم و درونشون دنبال سطر هایی میگردم که میشه زیرشون خط کشید ..
آدم ها رو ورق میزنم تا سرم گرم بشه..
آدم ها رو ورق میزنم از سر کنجکاوی همیشگی ام..
آدم ها رو ورق میزنم تا خونده باشمشون..
آدم ها رو ورق میزنم برای امتحان..
آخ که چه قدر دلم میخواست یه روز همهء آدم ها رو مثل کتاب های کتابخونه بریزم وسط اتاقم و گردشون رو بگیرم و دسته دسته دوباره از نو بچینمشون توی قفسه های دلم..
چه قدر دلم میخواست آدم ها رو از نو ورق بزنم و سطرهای تازه پیدا کنم..
کاش این همه آدم ِ تموم شده توی ذهنم تلنبار نشده بود .. انباری خسته شده از این همه شلوغی ، از این همه سنگینی..
کاش آدم ها این قدر زود ورق نمیخوردن..
کاش یه شاهنامه خریده بودم.....
همچنان
طاقت
فرسوده شدن
با من نیست !!!!
اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بذاني...
من درد مشتركم
مرا فرياد كن.
دستت را به من بده
دستهاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گوید
زيرا كه من
ريشه هاي ترا يافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.
"برگزيده ي اشعار احمد شاملو"

سکوتم را به استقبال نشستی ...
سکوتم را فرا گرفتی بر تن یاس های عمرم....
خسته ام ...
خستگی ام را معنا دادی ... خستگی ام را ادامه دادی ...
سکوت شدم ... سکوت شدی برایم ...
صندوق پستم خالی از توست ...
سکوتم را بیشتر می خاهی ...
سکوت خواهم شد ؟؟؟
روز باید پایان می رسید
و تو در آنسوی مدار ِ خواب آلود ِ خورشید ...
ماه ات ، دو می شود ؟
خبر ِ نقض ات را 9 حفره پیش شنیده ام
250 سال ِ نوری با هم در فاصله ایم ...
و در آسمان ِ ستاره اندود ِ دریده
آی مردم
آی فرشته های ِ بی دندان ،آی اراذل ِ خندان
آی خداهای ِ پنهان ، آی زاده های ِ عصیان
کسی بر طبل ِ خواب می کوبد
بیدار شوید
بیدار شوید
بیدار شوید
از بهر ِ نیاز ِ زخم خوردن
حشره ای در اتاقش تشنج کرده است ...
بیدار می شوید ؟
دوباره تا وقتی که این جاده به انتها برسه به تو فکر میکنم...
انتهای این جاده سرزمینه سبزیه که فاصلله من و تو رو صفر میکنه..نه صفر نمیشه به صفر میل میکنه
به این جاده که اولش از تو دورم میکنه و اخرش از کسایی که به رنک بی رنک عشقن فکر میکنم
و به خدایی که این فاصله ها براش تعریف نشدس
وباز به تو...این بار دیگه فقط به تو فکر ممیکنم...
به تویی که وسط روزمرگی زندگی گمم میکنی. بعضی وقتام بر عکس ؛ یادت از همه بدبختیام نجاتم میده....
شاید فقط یه خواب باشی...ولی نگران نباش هیچ کس جرات نداره از خواب بیدارم کنه...
اره این جاده یه فرصت بی انتهاس...برای خواستن
خواستن چیزایی که داشتنشون امکان نداره..
بازم نکران نباش من عادت دارم از خدا یه چیزایی غیر ممکن بخوام اونم هی واسم
ناز کنه...
